جام تهی

 

پر کن پیاله را

کاین آب آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی برد

این جامها که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و خوابم نمی برد

من با سمند سرکش وجادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها

دیگر شراب هم جزء تا کنار بستر خوابم نمی برد

هان ای عقاب عشق

 از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن

تا دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که خوابم نمی برد

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با این که ناله میکشم از دل که آب..آب

دیگر فریب هم جزء تا کنار بستر آبم نمی برد

پر کن پیاله را

 

خوشتر از دوران عشق ایام نیست

بامداد عاشقان را شام نیست

مطربان رفتند و صوفی در سماع

عشق را آغاز هست انجام نیست

از هزاران در یکی گیرد سماع

زان که هر کس محرم پیغام نیست